کابل و پل سرخش؛ مغموم ترین پایتخت جهان زیر سایه طالبان - خواننده موسیقی پاپ افغانستان: شهروندان به مُردگان متحرکِ شهری می مانند که روحش مُرده است
به گزارش سرویس فرهنگ و هنر خبر ناب به نقل از خبرآنلاین - نرگس کیانی: از روزگاری که نشست های نقد کتاب، رونمایی آثار، جلسات شعرخوانی، نمایش فیلم، اجراهای کوچک موسیقی و... پل سرخ کابل را از یک چهارراه پررفت وآمد به شناخته شده ترین مرکز فرهنگی این شهر تبدیل کرده بود، اگرچه تنها ۵ سال می گذرد اما هر سالش به هزار سال می ماند. پل سرخ کابل از مرداد ۱۴۰۰ با سقوط شهر به دست طالبان، دیگر نه نشست های فرهنگی، نه اجراهای موسیقی و نه حضور گسترده دختران و پسران و حال وهوای سال های نظام جمهوریت، هیچ کدام را به چشم ندید و اگرچه هنوز هم چهارراهی شلوغ است اما شلوغی اش از شور و نشاطی نیست که زمانی آن را به قلب فرهنگی کابل تبدیل کرده بود، از رفت وآمد خودروها و رهگذرانی است که زیر سایه طالبان «به مُردگانی متحرک می مانند، در شهری که روحش مُرده است.» این را مجتبی خاوری، خواننده موسیقی پاپ افغانستان و یکی از اعضای گروه دو نفره «موهان بند» در توصیف کابل می گوید؛ «شهری که روحش مُرده است و شهروندانش به مردگانی متحرک می مانند.» این نوازنده گیتار و خواننده موسیقی پاپ، متولد سال ۱۳۷۵، زاده و بزرگ شده ایران از ولایت دایْکُندی افغانستان این روزها در کنار دیگر عضو «موهان بند»؛ عرفان مبینی روی صحنه نمایش «مرگ اشرف غنی» به نویسندگی و کارگردانی ابراهیم پشت کوهی است. نمایشی که همه عوامل آن از میان هنرمندان افغانستانی ساکن ایران انتخاب شده اند تا نشانی باشد از این که مهاجران افغانستانی، جز تصویر عموما کلیشه ای ما ایرانیان از آن ها، می توانند خالق تصاویر دیگری هم باشند.
ابراهیم پشت کوهی نمایش «مرگ اشرف غنی» را نخستین بار در چهل وچهارمین جشنواره تئاتر فجر (۱۴۰۴) روی صحنه برد و موفق به کسب جایزه بهترین نمایشنامه اقتباسی شد. نمایشنامه ای که پشت کوهی می گوید در طول سابقه ۲۸ ساله اش در حوزه تئاتر نخستین بار برای نوشتن آن دست به اقتباس از اثری ایرانی زد و با گرته برداری از بهرام بیضایی در «مرگ یزدگرد»، از خود پرسید اگر پس از سقوط کابل (۲۴ مرداد ۱۴۰۰- ۱۵ اوت ۲۰۲۱)، اشرف غنی، نه آن طور که در خبرها آمده بود با چمدان هایی در دست و سوار بر هلی کوپر که پای پیاده از کاخ ریاست جمهوری رو به سوی حاشیه کابل فرار کرده باشد، چه؟ اگر در خانه ای در حاشیه کابل پناه گرفته باشد، چه؟ برای ساکنان آن خانه چه اتفاقی می افتد؟ و.... نمایش «مرگ اشرف غنی» به تهیه کنندگی مهدی طوفانی با بازی عیسی حسینی، آرزو غلامی، نادر محمودی، فرشته محمدی، بشیر احمد نیکزاد، فریماه پروانی و مبینا صافی در تماشاخانه هیلاج روی صحنه است و آن چه در ادامه می خوانید حاصل حضور ابراهیم پشت کوهی (نویسنده و کارگردان)، مجتبی خاوری (خواننده و نوازنده) و فرشته محمدی (بازیگر) در کافه خبر خبرآنلاین است.
اگر موافقید گفت وگو را با اشاره به یادداشت تان با عنوان «اولین دیدار من با بیضایی» آغاز کنیم. یادداشتی به بهانه درگذشت بهرام بیضایی (۵ دی ۱۳۱۷- ۵ دی ۱۴۰۴) که در بخشی از آن چنین آورده بودید: «بعد از ۲۸ سال، برای اولین بار در کارنامه تئاتری ام از یک نمایشنامه ایرانی اقتباس کردم. تصمیم داشتم روز افتتاحیه با او تماس بگیرم اما او رفت و نگاه من به «مرگ یزدگرد» ندید.» نخست می خواهم بدانم چه شد که تصمیم به اقتباس از «مرگ یزدگرد» (۱۳۵۸) بهرام بیضایی گرفتید.
ابراهیم پشت کوهی: من همچنان، به دلایل گوناگون، بر این عقیده ام که نمایشنامه «مرگ یزدگرد» بهرام بیضایی، بهترین نمایشنامه فارسی موجود است. طبیعتا شرح کامل این دلایل در بحث امروز ما نمی گنجد. پس تنها اشاره می کنم که نوع روایت، عدم قطعیت، چندصدایی، مواجهه خلاقانه با تاریخ، زبان و... ازجمله دلایلی است که مرا به این عقیده رسانده است. به اولین باری که در کارنامه تئاتری ام، پس از ۲۸ سال، به اقتباس از نمایشنامه ای ایرانی دست زده ام اشاره کردید. احتمالا می دانید که در طول تمام این سال ها، بیشترین مواجهه من با نمایشنامه های ویلیام شکسپیر بوده است. با این حال، «مرگ یزدگرد» را به دلایلی که اشاره کردم همواره در گوشه ذهن داشتم. در سال سقوط کابل (۲۴ مرداد ۱۴۰۰- ۱۵ اوت ۲۰۲۱)، شکست اشرف غنی از طالبان و فرار او از کاخ ریاست جمهوری، بیش از هر چیز برای من تداعی کننده شکست یزدگرد، آخرین پادشاه ساسانی در جنگ با اعراب و پناه گرفتنش در آسیابی بود که داستان نمایشنامه بهرام بیضایی در آن جا می گذرد. پس با گرته برداری از بهرام بیضایی در «مرگ یزدگرد»، از خود پرسیدم اگر اشرف غنی، نه آن طور که در خبرها بود با چمدان هایی در دست و سوار بر هلی کوپر که پای پیاده از کاخ ریاست جمهوری رو به سوی حاشیه کابل فرار کرده باشد، چه؟ اگر در خانه ای در حاشیه کابل پناه گرفته باشد، چه؟ برای ساکنان آن خانه چه اتفاقی می افتد؟ و....
این در ذهن من بود تا باب آشنایی با دوستانی که هم اکنون در «مرگ اشرف غنی» می بینید؛ مهدی طوفانی (تهیه کننده)، مجتبی خاوری و عرفان مبینی (گروه موسیقی موهان بند)، فرشته محمدی و آرزو غلامی (بازیگر) و دیگر دوستان باز شد. با توجه به این که طرح اولیه نمایشنامه و نوع روایت را از مدت ها پیش در ذهن داشتم با طی کردن پروسه ای که بیش از یک سال از شروع آن می گذرد، توانستیم نمایشی را روی صحنه ببریم که امروز در تماشاخانه هیلاج می بینید.
این باب آشنایی چه طور باز شد؟
پشت کوهی: از آن جایی که هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست و هیچ چیزی اتفاق نمی افتد مگر در زمان خود، عوامل مختلفی دست به دست هم داد تا این باب باز شود. ازجمله حضور فریماه پروانی که هم اکنون در «مرگ اشرف غنی» نیز حضور دارد در اثر قبلی من، «ذرات آشوب» در گروه دستیاران کارگردان. او که اصالتا افغانستانی است از دوستانش فرشته محمدی و آرزو غلامی برای تماشای «ذرات آشوب» دعوت کرد و ما در پایان نمایش با یکدیگر صحبت کردیم. این یکی از قلاب هایی بود که آرام آرام گیر کرد. هرچه گذشت این روابط بیشتر شد و در نهایت ما را در دل ماجرایی انداخت که هم اکنون می بینید.
تماشاگری که پیش از این پیگیر تماشای آثار ابراهیم پشت کوهی بوده او را دست کم تا پیش از «هملت پشت کوهی» (۱۴۰۱) و «از نظر سیاسی بی ضرر» (۱۴۰۲) به عنوان نمایشنامه نویس و کارگردانی با سبکی ویژه خود می شناخته است. نمایشنامه نویس و کارگردانی که فرهنگ بومی بندرعباس و هرمزگان را تا آن سوی مرزها به نمایش گذاشته و در آثارش می توان علاقه او به سبک و شیوه اجرای نمایش های شرقی و فرم ها و تصاویر شاعرانه را دید و تماشاگر با این ذهنیت که اثری توام با فضایی سورئالیستی و رئالیسم جادویی با نوع خاصی از موسیقی خواهد دید به تماشای آثارش می نشسته است. نمایش «مرگ اشرف غنی» کجای این مسیر قرار می گیرد؟
پشت کوهی: تغییر ژانر در روند کار من، اولین بار با نمایش «هملت پشت کوهی» اتفاق افتاد. نمایشی پُست ناتورالیستی با ریشه در آثار ایبسن و گورکی که طی یک ساعت ونیم از زندگی یک خانواده جنوبی داستانی جنایی- معمایی را روایت می کرد. من در «هملت پشت کوهی» حریم امنی را که سال ها بود در آن به سر می بردم با بیرون زدن از ژانری که در آن تخصص داشتم، شکاندم و حاصلش را دوست داشتم. در «از نظر سیاسی بی ضرر» نیز که اولین اثر کمدی من بود، کار در فضای کمدی سیاه را تجربه کردم. در این میان «مرگ اشرف غنی» شاید در وهله اول اثری ناتورالیستی به نظر برسد اما معتقدم در دقایقی نیز به «تئاتر شقاوت» آنتونن آرتو پهلو می زند. دقایقی که می کوشد تماشاگر را از حریم امنی که در پناه آن به تماشای یک اثر نمایشی نشسته است بیرون بکشد و در احساساتش نفوذ کند. تمام تلاش من در این نمایش، چنان چه در «هملت پشت کوهی» نیز چنین کردم، نامرئی کردن حضور کارگردان در هدایت بازیگران بود. چراکه مهم ترین تعریف این روزهایم از کارگردانی، ساختن فضاست. برای همین تمام تلاشم به عنوان کارگردان معطوف به این بود که تماشاگر احساس کند واقعا در کابل بوده و یک ساعت و۲۰ دقیقه را در خانه ای در حاشیه این شهر گذرانده است.
جناب پشت کوهی اشاره کردند که نخستین ملاقات تان به زمانی برمی گردد که به عنوان تماشاگر به تماشای «ذرات آشوب» نشستید. می خواهم از زبان خودتان بشنوم که پیوستن تان به عنوان بازیگر به «مرگ اشرف غنی» که اولین تجربه حضورتان را روی صحنه تئاتر رقم زد، چه طور اتفاق افتاد.
فرشته محمدی: من و آرزو غلامی برای تماشای «ذرات آشوب» به سالن اصلی تئاتر شهر رفته بودیم و اولین باری که با آقای پشت کوهی صحبت کردیم در پایان این نمایش بود. خاطرم هست مدتی بعد با آرزو تماس گرفتند و پیشنهاد دادند که به یکی از جلسات تمرین نمایش تازه شان برود. آن روز، من و آرزو با هم به جلسه تمرین «مرگ اشرف غنی» رفتیم و تا جایی که به یاد دارم تعداد کسانی که در حال اتود زدن بودند بالای۲۰ نفر بود. من و آروز هم اتود زدیم و خوش شانس بودیم که مدتی بعد آرزو در نقش مادر و من در نقش دختر به تمرین ها پیوستیم. من در تمرین، هنگام بازی در نقش فیروزه، بسیار به آن چه خودم به عنوان فرشته محمدی، در زندگی از سر گذرانده بودم فکر می کردم. برای همین از جایی به بعد تفکیک فرشته و فیروزه از یکدیگر برایم دشوار شد و در لحظاتی واقعا نمی توانستم بگویم در حال بازی کردن نقش فرشته ام یا فیروزه. با شروع اجرا اما فیروزه هر شب برایم شکل روشن تری به خود گرفت. به خصوص بعد از واکنش های به شدت احساسات برانگیز مخاطبان که احساس بر عهده داشتن مسئولیتی سنگین را در من دامن می زند. این شب ها چیزی که مدام به آن فکر می کنم این است که فیروزه از من چه می خواهد؟ و تلاش می کنم آن چه را او می خواهد روی صحنه بسازم. من اگر در طول تمرین و حتی شب های نخست اجرا به خاطر نَفْس بازی کردن در یک اثر نمایشی و روی صحنه بودن، روی صحنه می رفتم به مرور احساس کردم بودن من به خاطر همه دختران و زنان افغانستانی و رنجی است که می برند. برای همین دوست دارم فیروزه و رنجش روی صحنه بیش از این ها دیده شود، نه چون من نقش فیروزه را بازی می کنم، چون فیروزه راوی بخشی از رنجی است که دختران و زنان افغانستانی برده اند و می برند.
مجتبی خاوری و عرفان مبینی، جدا از این که هم اکنون به عنوان اعضای گروه موسیقی روی صحنه نمایش «مرگ اشرف غنی» حاضرند از خوانندگان شناخته شده موسیقی پاپ افغانستان هم هستند. می خواهم ابتدا کمی از خودتان و گروه تان؛ «موهان بند» بگویید و بعد از پیوستن تان به تازه ترین نمایش ابراهیم پشت کوهی.
مجتبی خاوری: من متولد ۱۳۷۵ زاده و بزرگ شده ایران از ولایت دایْکُندی افغانستان هستم. در زندگی من، از کودکی، اتفاقاتی رخ داد که به مرور زمان موجب شد به موسیقی به چشم پناهی برای رهاشدن از دردهایم نگاه کنم. مادر من به خاطر اعتیاد پدرم از او جدا شده بود و من که شاگرد اول یا دوم دبیرستان بودم با وجود علاقه مندی به ادامه تحصیل، ناگزیر از شروع به کار شدم؛ در یک مرغ داری در آبیک استان قزوین. روزهای اول کار کردن در مرغداری به من که تا آن زمان پشت میز و نیمکت مدرسه بودم، بسیار سخت می گذشت. مادرم بعد از وخیم شدن دیابتش و رفتن به کما، تنها می توانست چشم هایش را باز و بسته کند و حتی با گاواژ تغذیه می شد و خاله بزرگم در خانه خودش از او پرستاری می کرد. کار بزرگی که آرزویم جبران کردن آن برای اوست. مرخصی دو روزه ماهانه من مدت ها به عیادت از مادرم می گذشت تا این که در ۱۵، ۱۶ سالگی او را از دست دادم. درد بزرگم آن زمان این بود که مادرم را نداری کشت و اگر شرایط بهتر بود شاید این اتفاق نمی آمد. بعد از آن دوباره به مرغداری برگشتم و با فشار خواهر خدابیامرزم به دامادمان، او مرا به سه راه امین حضور، بورس لوازم خانگی برد، از چرخ دستی های بازار یکی برایم خرید و گفت آن قدر این جا منتظر می مانی تا اعتماد کاسب ها به تو جلب شود.
این طور شد که روزها در سه راه امین حضور کار می کردم و شب ها در اتاقی مجردی با دیگر هم ولایتی هایم می خوابیدم. همان زمان بود که با آکادمی موسیقی خاوری، آشنا شدم و روزهای جمعه، روز برگزاری کلاس برای من که حول وحوش ۱۸ سال داشتم و آرزویم شرکت در مسابقه استعدادیابی «ستاره افغان» بود، به بهترین روز هفته تبدیل شد. گذشت تا شنیدم انبار خالقی در سه راه امین حضور حسابدار می خواهد. «نرم افزار حسابداری و انبارداری آسان» را ظرف یکی، دو ماه یاد گرفتم و در آن جا مشغول به کار شدم. روزهایم آن زمان از ۸ صبح تا ۷ شب در انبار خالقی می گذشت و شب که به اتاق مجردی برمی گشتم، شامی می خوردیم و وظیفه ام را که ظرف شستن بود انجام می دادم و همین که می خواستم شروع به تمرین گیتار کنم هم ولایتی هایتم می گفتند دینگ دینگ نکن! صبح می خواهیم برویم سر کار! تقریبا در همین زمان بود که خانه ای در شوش گرفتم و روزها بعد از تمام شدن کارم در انبار، به فرحزاد می رفتم و از ۸ صبح تا ۱۲ شب در کافه ای در فرحزاد آواز می خواندم، خاطرم هست روزانه ۷۰ یا ۸۰ هزار تومان از انبار حقوق می گرفتم و شب ها که در کافه می خواندم ۱۵۰ هزار تومان درمی آوردم و این اولین بار بود که از هنرم نه تنها پول درآوردم که بیشتر از کار اصلی ام برایم درآمد داشت.
من سال ۲۰۱۹ برای شرکت در مسابقه «ستاره افغان»؛ آخرین دوره برگزاری این مسابقه که با سقوط کابل دیگر برگزار نشد، اقدام کردم و از میان تقریبا هزار نفری که از ولایات مختلف متقاضی شرکت بودند نخست جزو ۱۶۰ صدای برتر، بعد جزو ۲۴ صدای برتر و بعد جزو ۱۲ صدای برتر شدم و مسابقه از این جا شروع شد. من در نهایت به فینال آن مسابقه راه پیدا کردم و دوم شدم.
و گروه موسیقی «موهان بند» به عنوان یک گروه موسیقی پاپ افغانستان از این جا شکل گرفت؟
خاوری: هدف من ماندن در کابل، بعد از سالیان سال زندگی در غربت بود. من حتی مکانی را که برای راه اندازی یک آموزشگاه موسیقی در این شهر در نظر داشتم انتخاب کرده بودم و قول و قرارهای مان را با عرفان مبینی که بعدتر «موهان بند» را با یکدیگر شکل دادیم گذاشته بودیم. این اتفاقات اما هم زمان با شیوع ویروس کرونا بود و آن چه رخ داد مرا ناچار کرد از افغانستان به ایران برگردم. با برگشت به ایران، روزی دوستی با من تماس گرفت و گفت تهیه کننده و برنامه گذار کنسرتی را می شناسد که به دنبال خواننده افغانستانی است. من هرچند در آن لحظه باورم نشد که تهیه کننده و کنسرت گذاری در ایران بر روی خواننده افغانستانی سرمایه گذاری کند با این حال به همراه عرفان مبینی به جلسه ای با مهدی طوفانی، تهیه کننده و مدیر برنامه کنونی مان رفتیم و بعد از برگزاری یکی، دو جلسه با ایشان تصمیم به همکاری با یکدیگر گرفتیم.
در دوران نخست حاکمیت طالبان در نیمه دوم دهه ۹۰ میلادی، آن ها موسیقی را منع کرده بودند و تمام ابزار موسیقی را تخریب می کردند. در آن دوره، افغانستان به کشوری بدون ساز و سرود در سطح جهان بدل شده بود. اگر با اهالی موسیقی در افغانستان در ارتباط هستید، با توجه به تسلط طالبان از مرداد ۱۴۰۰ تاکنون بر این کشور، وضعیت هم اکنون به چه صورت است؟
خاوری: در حال حاضر موسیقی به شکل کلی تعطیل است و پیشکسوتان مان، آن هایی که توانسته اند مهاجرت کرده اند و جوانان مان حتی به زندگی مخفیانه رو آورده اند. این وضعیت در دیگر رشته های هنری هم دیده می شود. مثلا در حوزه سینما، تماشاخانه ای را در نزدیکی پل سرخ به یاد می آورم که سال ۲۰۱۹ نیز خودمان در آن جا برنامه اجرا کردیم و قطعا دیگر میزبان چنین برنامه هایی نیست. طبق آخرین صحبت هایی که با دوستانم داشته ام هم اکنون آن چه بیش از هر چیز دیده می شود شهری با روح مُرده است و شهروندانی که مثل مردگانی متحرک در غیاب هرگونه تفریح و سرگرمی و خوراک فرهنگی برای جوانان علاقه مند به فرهنگ و هنر، زندگی را از سر می گذرانند. وقتی «حق تحصیل» به عنوان بدیهی ترین حق شهروندان در همه کشورهای دنیا، برای دختران و زنان سرزمین من ممنوع است بدیهی است که حساب فرهنگ وهنر مشخص باشد.
من گاهی اوقات، در لحظاتی که خسته و بریده از خود می پرسم چه می کنی؟، تنها پاسخی که پیدا می کنم این است که تو در لحظه حضور روی صحنه تنها یک خواننده نیستی که روی صحنه می خواند، تو پاسخگوی این سوال هستی که در چنین لحظاتی، بیرون از افغانستان برای فرهنگ وهنر سرزمینت چه کردی؟ آیا صدای جوانان افغانستانی که هیچ راهی برای فعالیت در عرصه هنر در کشور برای شان فراهم نیست بودی؟ آیا تلاش کردی دست کم برای فعالیت در ایران، به عنوان کشوری که به آن مهاجرت کرده اند دشواری کم تری را تحمل کنند؟ آیا دشواری ها را به دوش کشیدی تا دیگر مهاجران افغانستانی ساکن ایران برای درخشیدن در این کشور با زحمت کم تری روبه رو شوند؟ درواقع تصور می کنم کاری که باید در زندگی ام انجام دهم جز این نیست و امیدوارم آن روز برسد که مسئولینی که زمینه فعالیت را برای ما فراهم کرده اند، بدانند که مهاجران افغانستانی چیزهایی بیش از آن چه می بینید برای ارائه دارند.
مجتبی خاوری اشاره کرد که دیده شدن استعدادش حاصل حضور در برنامه «ستاره افغان ۲۰۱۹» بود و اگر کابل سقوط نکرده بود به احتمال زیاد در همان شهر می ماند، کارش را گسترش و شاگردهایی تعلیم می داد. درواقع می توان گفت حضور او در «مرگ اشرف غنی»، به معنای حضور در نمایشی در مورد یکی از مقاطع تاریخ معاصر افعانستان است که مشخصا بر زندگی شخصی خودش نیز اثرگذار بوده است. می خواهم بدانم سقوط کابل در مرداد ۱۴۰۰ بر زندگی شخصی شما نیز، با وجود آن که ساکن ایران بودید، اثر گذاشت؟
محمدی: من تنها باری که به افعانستان رفتم سال ۱۳۹۷ برای کارهای پاسپورتم بود. خاطرم هست در بدو ورود به هرات، احساس هویت و تعلقی را که با وجود تولد در ایران نتوانسته بودم تمام و کمال حس کنم، در هرات پیدا کردم. بعد از دو هفته اقامت در هرات اما احساس کردم دلم به شدت برای ایران تنگ شده است و با این که می توانستم مدت بیشتری در هرات بمانم ترجیح دادم به ایران برگردم. من اگرچه تا پیش از ورود به دانشگاه هم چنان میان هویت ایرانی و هویت افغانستانی سرگردان بودم اما در نهایت پذیرفتم که هم اهل افغانستان هستم و هم اهل ایران. در هنگام «سقوط کابل» با وجود آن که کم سن وسال بودم، احساس کردم نیمی از هویتم از دست رفته است. مثلا خاطرم هست که خبر آمد دخترعموها و پسرعموهایم که برخی دانشجو بودند و برخی برای کنکور آماده می شدند، همه شان به سمت فرودگاه رفته بودند شاید آمریکایی ها اجازه دهند سوار هواپیما شوند و از افغانستان بروند. یکی از دخترعموها و پسرعمویم هایم، خواهر و برادری هستند که آن زمان سه ماه را در پاکستان گذراندند و عملیات انتحاری در فرودگاه را به چشم دیدند اما در نهایت موفق نشدند پروازی برای رفتن پیدا کنند. دردناک ترین اتفاق اما که از نزدیک شاهدش بودم شاید برای دخترعمه ام رخ داد که با مصائب و مشکلات بسیار به ایران آمد و این جا تشکیل خانواده داد و دو فرزند بسیار باهوش دارد. آن ها بعد از جنگ ۱۲ روزه ناچار شدند ایران را ترک کنند و فرزندانش دیگر نمی توانند درس بخوانند. من هر زمان دیالوگ «هیچ کس، هیچ وقت به ما پناه نداد» را می گویم به آن دو کودک فکر می کنم و به شدت منقلب می شوم. شبی که مخاطبی، خانمی هم سن وسال مادرها، بعد از اجرا دست مرا بوسید و گفت من تا به حال وطنم را ندیده ام و از تو ممنونم که مرا به وطن بردی احساس کردم هر چه تلاش می کرده ام را باید صد برابر کنم تا اگر قرار است کسی حتی برای یک ساعت وطنش را تجربه کند این احساس را از من بگیرد.
این خبر توسط سایت خبرآنلاین منتشر شده و خبر ناب صرفا آن را به اشتراک گذاشته است.
منبع : خبرآنلاین






