زوج جوان در دادگاه خانواده: ما نیامده ایم که از یکدیگر جدا شویم؛ توقعات و حرفهای پدرومادرمان زندگی را برای ما تلخ کرده
سرویس اجتماعی - قاضی در حالی که با تلفن صحبت می‌کرد، با اشاره دست از زوج جوان خواست وارد شعبه شوند.به دنبال پریا و هومن یک زن و مرد میانسال هم وارد شدند و روی صندلی‌های شعبه دادگاه نشستند.

به گزارش سرویس اجتماعی خبر ناب به نقل از خبرآنلاین - خبرآنلاین روزنامه ایران نوشت: هنوز چند ثانیه ای نگذشته بود که زن میانسال در حالی که کنار هومن نشسته بود رو به مرد شیک پوشی که کنار پریا بود کرد و گفت: «شما که می خواستید دخترتان را کنار خودتان نگه دارید چرا با سرنوشت پسر مردم بازی کردید؟»

مرد که از شنیدن این حرف ناراحت شده بود نفس عمیقی کشید و جواب داد: «شما چرا پسرتان را طوری تربیت نکردید که مسئولیت پذیر باشد و بتواند از پس مخارج زن و زندگی بر بیاید نکند با خودتان فکر کردید عروس پولدار می گیریم صاحب خانه و زندگی می شویم.»

زن با عصبانیت گفت: «پسر من نیازی به مال و اموال شما نداره. این دختر شماست که باید یاد بگیره به بزرگ تر از خودش بی احترامی نکنه.»

مرد گفت: «من دختر بزرگ نکردم که خدمتکار خانه کسی بشه. شما هم مدام به پسرتون یاد ندید که کم و کسری زندگی اش رو از من مطالبه کنه.»

در همین لحظه قاضی تلفنش را قطع کرد و سرش را بالا آورد و گفت: «ببخشید، شما دو نفر شاکی هستید یا این آقا و خانم؟»

زن و مرد ساکت شدند. قاضی نگاهی به پرونده انداخت و گفت: «الان مشکل و اختلاف بین پریا و هومن است یا پدر و مادرتون؟ از وقتی وارد اتاق شدید، حتی یک کلمه هم حرف نزدید اما پدر و مادرتون مدام در حال دعوا هستند.»

سپس از والدینشان خواست بیرون منتظر بمانند.
مادر هومن با اعتراض گفت: «ما آمدیم تکلیف زندگی بچه هامون روشن بشه.»
قاضی با لحنی جدی پاسخ داد: «تکلیف زندگی این دو نفر را باید خودشان روشن کنند. اگر لازم شد دوباره صداتون می کنم.»
پس از خروج آنها، قاضی رو به زوج جوان کرد و گفت: «صادقانه جواب بدید شما همدیگر را دوست دارید و می خواهید زندگی کنید؟»
پریا و هومن تقریباً همزمان گفتند: «بله، آقای قاضی.»
قاضی پرسید: «پس چرا درخواست طلاق دادید؟»
پریا کمی روی صندلی جابه جا شد و نگاهش را به زمین دوخت و با صدایی لرزان گفت: «آقای قاضی، من برای جدا شدن از هومن به اینجا نیومدم؛ برای این آمدم که دیگه نمی دونستم چطور کنار هم بمونیم. هر شب که با ناراحتی می خوابیدیم، با خودم می گفتم نکنه یه روز صبح بیدار بشم و ببینم اون آدمی که به خاطرش از همه چیز گذشتم، دیگه توی زندگی من نیست. ما از هم خسته نشدیم؛ از جنگیدن با مشکلاتی خسته شدیم که انگار هیچ وقت تموم نمی شن.»

هومن با تأیید حرف های همسرش گفت: «من همیشه فکر می کردم مرد باید به تنهایی از پس مشکلات زندگی اش بربیاد. وقتی دیدم با همه تلاش و کار کردنم هنوز نمی تونم اون آرامشی رو که به پریا قول داده بودم بهش بدم، احساس شکست کردم. نمی خواستم جلوی پدرزنم دست دراز کنم، نمی خواستم مادرم رو ناراحت کنم و از همه بدتر، نمی خواستم پریا فکر کنه از پس خوشبخت کردنش برنمیام. کم کم به جای اینکه باهاش حرف بزنم، سکوت کردم؛ و همین سکوت داشت ما رو از هم دور می کرد.»
هومن ادامه داد: «وقتی مشکلات مالی شروع شد، مادرم انتظار داشت پدر پریا که مرد ثروتمندی است به ما کمک کنه. اما من هیچ وقت از پدرش کمک نخواستم. نمی خوام زندگیم رو با کمک دیگران اداره کنیم.»

پریا ادامه داد: «مادر هومن فکر می کنه پدرم نمی خواد کمکمون کنه. البته پدرم هم از اینکه کسی انتظار کمک مالی ازش داشته باشه، ناراحته. هر بار به دیدن خانواده هایمان می رویم بحث به بی پولی و زندگی ما می رسه. خانواده من معتقدند هومن باید بیشتر تلاش کنه و مادر هومن هم می گه پدر من باید دستمون رو بگیره. ما وسط این دعواها گیر کردیم.»

هومن سرش را پایین انداخت. «بارها به مادرم گفتم خودمون از پس مشکلاتمون برمیاییم. شاید مجبور بشیم چند سال بیشتر مستأجر بمونیم، ولی بالاخره درست می شه.»
قاضی پرسید: «اگر پدر پریا هیچ وقت به شما کمک مالی نکنه، باز هم می خواهید با هم زندگی کنید؟»
هومن بی درنگ گفت: «بله ما نمی خواهیم از هم جدا بشیم، اما از طرفی هم نمی خواهیم مقابل خانواده هامون بایستیم ما به رأی و نظر آنها احترام می گذاریم اما دخالت هایشان زندگی را برای ما جهنم کرده است.»
در همین موقع قاضی از پدر و مادر آنها خواست وارد اتاق شوند.

وقتی آنها هم به شعبه آمدند قاضی رو به پدر پریا کرد و پرسید: «اگر ببینید دخترتون برای تأمین هزینه های زندگی اش به مشکل خورده، کمکش می کنید؟»
مرد پاسخ داد: «اگر واقعاً لازم باشه، چرا که نه؟ اما نمی خوام کسی فکر کنه وظیفه دارم خرج زندگی دختر و دامادم رو بدم.»

سپس رو به مادر هومن کرد و پرسید: «شما چرا انتظار داشتید پدر پریا به او کمک مالی کنه؟»
 زن گفت: «وقتی می بینم پسرم با این همه زحمت کار می کنه و باز هم کم میاره، ناراحت می شم. انتظار داشتم پدر پریا که وضع مالی بهتری داره، یه کم کمکشون کنه.»

قاضی پرسید: «پسرتون خودش گفت که هرگز درخواستی برای کمک از پدرزنش نداشته است اما شما به خاطر کمک نکردن پدرزنش با عروس تان بدرفتاری کرده اید.»
زن ساکت شد و بعد آهسته گفت: «من فقط نمی خواستم زندگی پسرم به سختی بگذره.»

قاضی گفت: «اما این انتظار شما باعث اختلافی شده که حالا دو جوان باید هزینه اش رو بدهند. نگرانی برای فرزند طبیعیه، اما باید بین خطری که واقعاً وجود داره و اتفاقی که ازش می ترسیم تفاوت قائل بشیم.»
سپس قاضی از زوج جوان پرسید: «اگر خانواده هاتون دیگه درباره مسائل مالی شما بحث نکنن، می تونید مشکلاتتون رو با هم حل کنید؟»

هومن گفت: «فکر می کنم بتونیم. شاید مجبور بشیم بیشتر کار کنیم یا مدتی از بعضی چیزها بگذریم، اما من نمی خوام پریا رو از دست بدم.»

پریا هم گفت: «من هم نمی خواهم جدا بشیم. فقط می خوام وقتی مشکلی داریم، اول خودمون درباره اش حرف بزنیم. ما آنقدر بزرگ شده ایم که مسئولیت تصمیم های زندگی مان را بپذیریم.»

قاضی رو به پدر و مادر این زوج گفت: «می بینید که دخالت های شما نه تنها کمکی به فرزندانتان نکرده بلکه باعث آزار آنها شده است وظیفه پدر و مادر حمایت از فرزندانشان است آن هم زمانی که نیاز به کمک دارند و خودشان آن راطلب می کنند در غیر این صورت هر گونه رفتاری باعث اختلاف و تنش می شود و احساس می کنند در زندگی شان دخالت کرده اید.»

قاضی در ادامه به زوج جوان گفت: «البته در زندگی مشترک علاقه داشتن به تنهایی کافی نیست باید مهارت گفت وگو و حل مشکلات و مدیریت زندگی از جمله تعیین حد و مرز خانواده و حل مسائل مالی را هم یاد بگیرید پیشنهاد می کنم درباره مشکلاتتان چند جلسه پیش مشاور بروید و تأثیر آن را در زندگی تان ببینید.»

سپس پدر و مادر زوج جوان با دلجویی از یکدیگر و عروس و دامادشان از اینکه کارشان به طلاق نرسید ابراز خشنودی کردند و در حالی که می خواستند از اتاق خارج شوند قاضی گفت: «امیدوارم بعد از خروج از این اتاق به هم فرصت تغییر و جبران بدهید.»

این خبر توسط سایت خبرآنلاین منتشر شده و خبر ناب صرفا آن را به اشتراک گذاشته است.

منبع : خبرآنلاین

اخبار گوناگون در خبر ناب