ناگفته های شهادت 2 برادر در حمله موشکی به یک پل - کسی فکر نمی کرد که اینجا را بزنند
به گزارش سرویس بین الملل خبر ناب به نقل از همشهری - رابعه تیموری: نیمه شب که هوای هواخوری و آبتنی در چشمه آبگرم سیاهکش به سر مازیار بازیگوش زد، مادر و برادرها می دانستند همایون دلش نمی آید به برادر کوچیکه «نه» بگوید، اما وقتی با هم از خانه بیرون می رفتند، مادر نمی دانست دیگر هیچوقت صورت های معصوم و چشم های بی رنگ پسرانش را نخواهد دید. نفس همایون به نفس مازیار بند بود و برای برادر ته تغاری آرزوهای دورودراز داشت، اما بمباران پل ورودی «روستای نیمه کار» باعث شد خواب و خیال های رنگی آنها هیچوقت تعبیر نشود... مازیار و همایون چتر زرین هر دو کم بینا و از مددجویان بهزیستی استان هرمزگان بودند که بامداد روز جمعه ٢٦ تیرماه در حمله دشمن به زیرساخت های جنوب کشور به شهادت رسیدند.
پسر باغیرت مادر
همایون٣٢ ساله به خاطر تصادف و از دست دادن بینایی یک چشمش، دیگر توان انجام کارهای سنگین را نداشت، اما با همان شرایط سخت هم از هیچ تلاشی دریغ نمی کرد.غیرت جنوبی اش نمی گذاشت وبال گردن پدر و مادر بیمارش باشد و از کودکی کمک خرج خانه بود. همین مظلومیت همایون دل مادر را آتش می زند. او تعریف می کند: «پسرم کلاس سوم ابتدایی را که خواند، از مدرسه بیرون آمد تا عصای دست پدرش باشد.» پسر نجیب مادر از کار سخت و عرق ریختن ابا نداشت و کودکی و نوجوانی اش به کارگری گذشت: «همه عمر بچه ام به زحمت گذشت. با پول کارگری ماشین خریده بود و مسافرکشی می کرد.»
داغ پسرها قلب بیمار مادر را بی تاب کرده، اما «هنوز رفتن آنها را باور نکرده است»، این جملات را غلامحسین رازمند مدیر روابط عمومی بهزیستی استان هرمزگان که به دیدار این خانواده رفته بود، در توصیف وضعیت مادرداغدار می گوید. به گفته او مادراین 2 شهید در دیدار مردم و مسئولان با این خانواده مدام تکرار می کرد: «پسرم خیلی مهربان بود، از صبح تا شب کار می کرد تا دست و بالش باز شود و من را یک دکتر خوب ببرد. شب هایی که من درد داشتم، خواب به چشم همایونم نمی آمد و مثل پروانه دورم می چرخید، باور نمی کنم پسرم دیگر برنمی گردد، هر شب چشمم به در است تا همایون بیاید و حالم را بپرسد، برایش آرزوها داشتم... می خواستم دامادش کنم...»
برادر مهربان مازیار
همایون برای ٤ برادرش برادر بزرگ و مهربان بود، اما حساب مازیار از همه برادرها سوا بود: «مازیار را همایون بزرگ کرد. وقتی مازیار به دنیا آمد، همایون ٢٠ سالش بود. چون او کم بینا بود، همایون خیلی هوایش را داشت، هر جا می رفت او را می برد و هر چه لازم داشت به هر سختی ای بود برایش می خرید. »
در «روستای نیمه کار» کسی نبود که نداند نفس همایون به نفس مازیار بند است. آن شب هم از غروب مازیار دور همایون می چرخید و زبان می ریخت تا او را برای هواخوری به چشمه آب گرم روستا ببرد، آخر هم برادر بزرگ مثل همیشه حریف ته تغاری شیرین زبان خانه نشد و با آن که از صبح غربیلک ماشین چرخانده بود و کوفتگی مسافرکشی در گرمای جنوب، در تنش نشسته بود، شال و کلاه کردند تا با هم به چشمه بروند: «از چند شب پیش دشمن همه شهرهای جنوب را می زد و هر وقت بچه ها از روستا بیرون می رفتند، دلشوره می گرفتم که اتفاقی برای شان نیفتد.» وقتی مادر دلواپس و نگران، رفتن پسرها را تماشا می کرد، همایون دلش را قرص کرد: «مادر جان دشمن به این روستای کوچک کاری ندارد. غمت نباشد، زود برمی گردیم.»
آخرین دیدار
ساعتی بعد که صدای مهیب انفجار، خانه های قدیمی روستای نیمه کار را به لرزه انداخت، بند دل مادر پاره شد: «همایون... مازیار...» همایون هم نگران مادر و بچه ها شده بود و وقتی زنگ زد تا از حال آنها خبر بگیرد، دل مادر به شنیدن صدای پسرکش قرص شد: «زنگ زد و حال ما را پرسید، ولی تلفنش قطع شد و نتوانستم جوابش را بدهم. وقتی دوباره اینجا را بمباران کردند، دیگر تلفن همایون جواب نمی داد.»
با صدای مهیب انفجار دوم ولوله ای که در روستا پیچیده بود، مادر و پسرها را به کوچه کشاند. اهالی روستا سراسیمه به طرف ورودی روستا می دویدند: «پل را زدند...» پسرها به شنیدن خبر، ناباور و هراسان از خانه بیرون زدند و مادر ماند و پای کم رمقی که توان همپا شدن با پسرها را نداشت... برادرها که به ورودی روستا رسیدند، کنار آوارهای پل فروریخته صحرای محشر بود و اهالی پیکر شهدا را از داخل خودروهایی که در حال عبور از پل بودند بیرون می کشیدند.... یکی از خودروها همان سواری قدیمی ای بود که برادر کم بینای شان از آن نان درمی آورد و همایون و مازیار بی جان و غرق خون داخل خودرو بودند.
آرزویی که برآورده می شود
پسران دوست داشتنی خانواده چترزرین به خانواده بهزیستی هم تعلق داشتند و از سال ١٤٠١ جزء مددجویان تحت پوشش این سازمان بودند. غلامحسین رازمند مدیر روابط عمومی بهزیستی استان هرمزگان درباره آنها می گوید: «این دو برادر با آن که از کم بینایی رنج می بردند، اما سرزنده و پرتلاش بودند و برای ساختن آینده خود و خانواده شان سخت تلاش می کردند. »
مازیار پرشرو شور، آرزو داشت که پلیس شود و همایون آرزو داشت برای مادرش سرپناهی مناسب فراهم کند تا سال های پیری اش را آسوده تر بگذراند، مازیار وقتی شهید شد، ١١ سال داشت و عمر کوتاهش قد نداد که لباس پلیس بر تن کند و آرزویش رنگ حسرت به خود گرفت، ولی مسئولان کمر همت بسته اند تا آرزوی همایون را به سرانجام برسانند و برای خانواده چتر زرین مسکنی مناسب تهیه کنند. این قول و وعده را احمد میدری، وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی در تماس آنلاین و تصویری با خانواده شهیدان توان یاب مطرح کرده و گفته است: «با توجه به اینکه دو نفر از اعضای این خانواده از توان یابان بودند، موضوع مسکن آنان را پیگیری خواهیم کرد تا این مسئله سامان پیدا کند.»
این خبر توسط سایت همشهری آنلاین منتشر شده و خبر ناب صرفا آن را به اشتراک گذاشته است.
منبع : همشهری آنلاین

